تبليغاتX
مسـافر بـــاران

مسـافر بـــاران

بعد از رفتن تو ...چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…

روزگار من ...

 

 

 

گفته بودی خواهم آمد روزی، تا تو را مست کنم از شمیم عطر رویایی خویش!

گفته بودی تا بمانم منتظر، در پس کوچه ی تنها یی ام.

چه زیبا نقش کردم لحظه های بودنت را هرچند،

خوانده بودم ز نگاهت که نخواهی آمد!

تلخی ثانیه ها ی انتظار، تپش تند و هیاهوی دلم،

همه آرام شد از نغمه ی لالایی صبر،

و پیامی دادی...! خط خطی ، ناپیدا، که به تنهایی خود خوی کنم...

جایت اینجا خالی است،

و تنفس سخت است.

آتشی ساخته ام از تمام دل رنجیده ی خود،

تا مگر بگذرد این فصل غمگین و زمستانی من!

بغض بس جانفرساست، و صدا خاموش است.

کاشکی بشنوی از عمق نگاه ترو بارانی من،

...که تورا منتظرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 19:48  توسط ویدا  |